اریک وور،متخصص حرفه‌ای و مشاور بازاریابی شبکه ای
در 31 ژانویه 2017 | 0 دیدگاه

روزی را که برای نخستین‌بار با بازاریابی شبکه‌ای آشنا شدم (اریک وور) به‌خاطر می‌آورم. ۲۳ ساله بودم که در شرکت پدرم و دوستش جان جویس، به فروش مستغلات مشغول شدم. به‌تازگی ازدواج کرده بودم و به در آمدم به‌شدت نیاز داشتم.
یک‌سال پیش از آن‌که درآمدی ۴۵۰۰۰ دلاری از کمیسیون معاملات املاک به‌دست آورم که البته رقم خوبی بود، با مشکل هزینه‌هایم مواجه بودم که بالغ بر ۰۰۰/۶۰ دلار بود و برای پرداخت مالیاتی که فقط چند‌ماه به‌ موعد سر‌رسیدش مانده بود نیز پس‌اندازی نداشتم.
آن روز را به‌خاطر می‌آورم که جان جویس نزد من آمد و گفت:‌ «اریک! راهی برای افزایش درآمد به ذهنم رسیده!» از او خواستم بیشتر توضیح بدهد. قضیه از این قرار بود که یکی از دوستانش دعوتمان کرده بود تا برای شنیدن ایده‌های جدیدش به خانه‌اش برویم. من نیز همراه جان و پدرم به منزل او رفتم.
دوست جویس ما را به اتاق نشیمن راهنمایی و فیلمی برایمان پخش کرد. ما نیز در سراسر شب فیلمی احمقانه را تماشا کردیم که فقط خانه‌های اعیانی و لیموزین‌های ثروتمندان را نشان می‌داد و چنان اغراق‌آمیز و باور نکردنی بود که به دیگران گفتم به‌نظر من ایده‌ی خوبی نیست و من علاقه‌ای به آن ندارم. گویی ذهن من اجازه‌ی‌ ورود چنین داده‌هایی را نمی‌داد.
این‌جا بود که حادثه‌ای جالب رخ داد. جان و پدرم گفتند: «درست است که موضوع خیلی بدی بود؛ اما به هر حال ما قصد داریم آن را عملی‌ کنیم. »
رفتار آن‌ها تأثیری عمیق بر من گذاشت. تصور این‌که پدرم و شریکش می‌خواستند بدون من پولدار شوند از ورشکستگی و بدهکاری‌ام در آن‌ روزها مصیبت‌بار‌تر بود! بنابراین روش خود را عوض کردم، و از پدرم خواستم برای امضای قرارداد مقداری پول به من قرض بدهد. خدا را شکر‌ می‌کنم که پیشنهادم را پذیرفت، زیرا حرفه فروشندگی بازاریابی شبکه‌ای زندگی‌ام را به‌کلی دگرگون ساخت.
هنگامی‌که کار را شروع کردم، رفتارم به اغلب کسانی شباهت داشت که ادعا می‌کنند شغلشان درآمدزا است. در ماه‌های نخست چند تماس تلفنی گرفتم و امیدوار بودم با وقت‌شناسی و موقعیت‌یابی شانس بیاورم کسب درآمد کنم. البته در ابتدا همین‌گونه بود و به‌راستی پول در می‌آوردم و برایم جذاب بود؛ اما اذعان می‌کنم که:
چند ماه اول، تنها خط مشی‌ام این بود که در تماس با دوستان پدرم، پیش‌دستی کنم. گمان‌ می‌بردم اگر پدرم و جان جویس را در این کار مشارکت دهم و آن‌ها را به تماشای یک فیلم یا شرکت در یک همایش دعوت و نظرشان را جلب کنم، پدرم از کسب اعتبار من ناراحت نمی‌شود چون من نیز عضوی از تشکیلات او هستم.
در این کار موفقیت نسبی نیز به‌دست آوردم؛ اما شاید حدس زده باشید که این باور چندان دوام نیافت. سه ماه پس از فعالیت در بازاریابی شبکه‌ای، درآمدم به‌شدت افت و سپس رفتارم کاملاً تغییر کرد. از این‌رو همه‌چیز و همه‌کس را به‌خاطر عدم موفقیتم سرزنش می‌کردم. مدیر ارشدم نیز کمک چندانی نمی‌کرد شرکت آموزش کافی نمی‌داد. به دلیل جوان بودن مشتری چندانی نیز نداشتم، موقعیت کاری خوبی نیز نداشتم.
جز خودم، خط تولید، شرکت، اوضاع اقتصادی و همه‌چیز و همه‌کس را سرزنش می‌کردم. مسأله این بود که مقصر دانستن همه‌ی دنیا کمکی به پرداخت صورت‌حساب‌هایم نمی‌کرد و پس از دریافت اولین چک کمیسیون فروش، عملاً از چرخه‌ی معاملات خارج شده بودم و چون مدرک دانشگاهی نداشتم، بی‌شک شغلی کم‌درآمد نصیبم می‌شد. درنتیجه تنها شغلی که می‌توانستم با پرداختن به آن درآمدی مختصر دست‌و‌پا کنم بازگشت به بازاریابی شبکه‌ای بود.
از این رو بی‌هیچ عذر و بهانه‌ای کار را از سر گرفتم. ابتدا کار آسانی نبود. درواقع سه سال اول هفت بار سیستم سازمانی خود را بازسازی کردم. من می‌ساختم و شرکت ورشکست می‌شد و بارها این روند تکرار شد.
پس از گذشت آن سه‌سال بیشتر از همیشه ناامید و سرخورده شدم. ناگهان حادثه‌ای رخ داد که زندگی‌ام را دگرگون کرد. درواقع دو چیز با هم مصادف شد. شب قبل از یک گردهمایی در برنامه‌ی خبری تلویزیون یکی از کارشناسان درباره‌ی موضوعی صحبت می‌کرد که نامش را به‌خاطر نمی‌آورم. آنچه فکرم را مشغول می‌کرد این بود که چگونه شخصی در این زمینه‌ها خبره می‌شود؟
تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که آن‌ها تصمیم گرفته‌اند تجربه بیندوزند، تا حد توان بیاموزند، بخوانند و گفتگو کنند تا در آن زمینه خبره شوند.
در گردهمایی بعدی شرکت، با تماشای افراد برجسته‌ای که یکی پس از دیگری به روی صحنه می‌آمدند جرقه‌ای در ذهنم زده شد و مصمم شدم در بازاریابی شبکه‌ای خبره شوم. پس به تمرین مهارت‌هایم پرداختم تا متخصص شوم و هیچ‌کس نتواند در این راه مرا باز دارد.
تا آن زمان همواره در جستجوی فرشته‌ای بودم تا برایم موفقیت به‌ارمغان آورد. همچنین امیدوار بودم از شخص برجسته‌ای حمایت کن تا همه چیز را دگرگون کند و نگران بودم که اگر چنین واقعه‌ای خیلی زود رخ ندهد، شانسم را از دست بدهم؛ اما بی‌درنگ اوضاع تغییر کرد و دریافتم که نباید نگران خوشبختی باشم.
زمان‌سنجی و درک موقعیت شغلی عالی است؛ اما نه لزوماً برای موفقیت در بلندمدت. مجبور نبودم راجع به مدیر ارشدم، شناختن افراد به‌درد بخور یا هر چیزی نگران باشم. مهم آن بود که خبره و متخصص شوم.
پس تصمیم گرفتم به موضوعاتی دیگر بپردازم و مهارت‌هایی را کسب کنم تا بتوانم در حرفه‌ی بازاریابی شبکه‌ای خبره شوم. در همین زمان بود که زندگی‌ام دگرگون شد.
از آن پس زندگیم ماجرایی حیرت‌انگیز و بازاریابی شبکه‌ای حرفه‌ی من شده است. وقتم نیز کاملاً آزاد است و با افراد جالبی در سراسر جهان ملاقات کرده‌ام. علاوه‌بر آن توانستم با صدها هزار نفر آشنا شوم و خود را نیز به آن‌ها بشناسانم و به سراسر جهان سفر کنم.
پس اهداف مهم خود را ترویج کردم و در این فرایند، به شخص بهتری تبدیل شده‌ام. همه‌ی این وقایع برای من رخ داد و چه بسا برای شما هم پیش بیاید. در این کتاب، می‌خواهم مبانی اساسی‌ای را شرح دهم تا به کمک آن متخصص بازاریابی شبکه‌ای شوید. این اصول در چند دهه‌ی گذشته برای من کارساز بوده و اطمینان دارم که به درد شما نیز می‌خورند.
پس به این دنیای جذاب و شگفت‌انگیز خوش آمدید‍!
از کتاب ” مبانی موفقیت در بازاریابی شبکه ای ”

ارسال دیدگاه